دخترم امروز وارد شش ماهگی شد .یعنی نیم ساله شد !
مبارکت باشه عزیز بابا الهی صدساله بشی ناز نازی خانم...
از راه دور هزاران بار میبوسمت دخترم
چند توضیح:
۱-از همه دوستانی که مجبور میشوم نظراتشون رو حذف کنم صمبمانه پوزش میطلبم.
۲-از همه دوستانی که کامنت میذارن ممنونم راستی مهربونی هنوز هم هست !
۳- من این پستها رو برای تخطئه ی کسی یا مظلوم نمایی یا ...نمینویسم .معتقدم توی دنیای "نامحرم" وب نه میتوان ونه درست است که پرده ها را درید و بی ملاحظه نوشت .از طرفی وقتی از در و دیوار این مملکت غم و غصه میبارد روا نیست که وبگذران خسته از روزمرگی های ملال آور را با نوشته های اندوهبار خسته تر کرد.اگر آوا پیشم بود فقط و فقط از شادیها مینوشتم و از شیرینی هایش.
۴-من اگر الان مینویسم فقط برای ثبت در دفتر خاطرات آوا (در سالهای بعد)است و بس.در خانه اگر کس است یک حرف بس است !
دستهای مهربان همه شما را که در این مدت زحمت کشیدید وکامنت گذاشتید فروتنانه میبوسم .
یا الهی و ربی من لی غیرک؟
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 13:18  توسط بابا ممل
|
امروز پنچم خرداد آغاز پنج ماهگی دخترم آواست.
دیشب حوالی ساعت ۴ صبح ( به یاد لحظه تولد دخترم تو سرمای سحرگاه پنجم بهمن ماه)یه جشن تولد سه نفره برای دخترم گرفتم :من - خدا -عکسای دخترم
البته ۵ تا شمع هم روشن کرده بودم و کنار سفره ی هفت سینی که امسال هیچ وقت پهن نشد وآب وقرآن و ایینه.
کلی با دخترم حرف زدیم .اون با چشمای قشنگش منو نگاه میکرد گاهی هم خودشو لوس میکرد من هم تا تونستم ماچش کردم .اون هم حرف زد خدا هم .
دستاشو گذاشته بود زیر سرش تو بغلم روش هم به خدا .خیلی حرف داشتیم که به هم بزنیم و زدیم چه شب عاشقانه ای بود ...
وقتی دیگه شمعهامون داشت تموم میشد دخترم داشت خوابش میبرد آروم دم گوشش جوری که کسی نفهمه حرف دختر و پدر رو گفتم
" اندکی صبر سحر نزدیک است"
از راه دور هزاران بار میبوسمت دخترم.
+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 10:20  توسط بابا ممل
|
دخترم
دلخوشی بابا همیشه به گل افشونی لبخند تو بوده
خودش آشنای پاییزه و اما واسه خاطر تو از بهار سروده .....
نازنین ! من اگه تاریکم غمی نیست / تو به فرداها به روشنی بیندیش
همه ی پنجره ها ارزونی تو / به بهاری خوب و دیدنی بیندیش
از راه دور هزاران بار میبوسمت دخترم
پیوست این پست را هم برای ثبت در دفتر خاطرات دخترم (سالها بعد) نوشتم هم برای ابراز ارادت و شرمندگی به حضور همه دوستان و عزیزانی که از طریق کامنت ایمیل و تلفن اظهار لطف کردند .از همه سپاسگزارم .همه ما حالمون خوبه
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 9:56  توسط بابا ممل
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:5  توسط بابا ممل
|
خیلی دوست دارم این اصوات و صداهای قشنگ آوا خانم و وقتی خودشو لوس میکنه و میگه اااااههههه... اهه اههه.... یا وقتی ادا در میاره ااووعععععع... ایععع
توی تصاویر زیر چهار مرحله از لوس بازی تا خوابیدنو میبینید:



+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 13:52  توسط بابا ممل
|
سلام به همه دوستان .یک مدتی ماموریت بودم و نتوانستم آپ کنم . سه عکس جدید از دختر گلم براتون میذارم .توی دوتا دستبندشو میبینید که برای چشم نظره دعا کنید آوا گوبول چشم نخوره:


این یکی هم مربوط به حالتی از خوابیدن آوا خانمه که برای آروم شدن دلدرده:
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 12:19  توسط بابا ممل
|
الهی بابا فدات بشم الان دو شبه که صدای گریه هاتو نمیشنوم تا ازت دور نبودم نمی دونستم اینقدر دوستت دارم.منو گذاشتی رفتی خونه مامان بزرگ عزیزم ؟قربون این پاهای خپل گومبولی ات برم
وقتی یادم می افته چند روز پیش رفتیم آزمایشگاه کف پاهای خوشگلتو سوزن زدن تا برای آزمایش خون بگیرن دلم کباب میشه الهی قلب منو سوراخ کنن عزیز دل بابا ولی پاهات اینجوری چسب نزنن:
بابایی فدات بشم زودتر بیا دلم برای این صورت تپلی ات تنگ شده عسل خانم:
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 13:21  توسط بابا ممل
|
دیروز هجدهم بهمن چهارمین سالگرد ازدواجمون بود که کاملا تحت الشعاع اومدن آوا گوبولی قرار گرفته بود.اولین سال بود که خانم همسر فراموش کرده بود نمیدونم چرا ؟! ولی من با اینکه از صبح تا شب دنبال کارهای شناسنامه آوا خانم بودم شبش یادم مونده بود ...
به هرحال هم ازدواج ما هم تولد دخترم تو بهمن بوده و این رو باید به فال نیک گرفت .فکر کنم فقط دخترم بهم تبریک گفت اینجوری:
- سلام بابایی جونی سالگرد ازدواجتون مبارک
- مرسی دختر طلای بابا
- بابااااا....
-جاننننننننممممممم..
- تو منو دوست داری؟
- من برات میمیرم
- مامان چی هنوز عقشته؟
-آره عزیزم
- اون چی تو رو دوست داره هنوز؟(نمیدونم چرا از کلمه هنوز خنده ام گرفت!)
-از خودش بپرس!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:40  توسط بابا ممل
|
دیشب برای دومین شب خودم آوا رو خوابوندم.حس قشنگ و نابی بود تازه یاد گرفته ام آروغش هم تو بغلم میزنه.وقتی نازش می دادم چشمای قشنگش رو باز میکرد و منو نگاه میکرد یک لحظه نگاهم با هاش تلاقی کرد باور نمیکنید یک حس خاصی بهم دست داد یه جور حس عاشقی .باور کنید نه خودم رو لوس میکنم نه غلو .البته آوا خانم هم مثل دخترهای طناز دلبری کرد و زود چشماشو ازمن برگردوند.آخ دلم براش تنگ شده...
خدایا همه بچه ها رو واسه همه پدر مادرا حفظ کن بخصوص دخترا رو برای پدرا !
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:16  توسط بابا ممل
|
سلام عزیز بابا الهی قربون این چشمای سیاه خوشگلت برم !
الهی فدات بشم عسلی طلا!
کی پس بزرگ میشی بابا باهات درد دل کنم؟
کی میای دستاتو دور گردنم بندازی بگی بابایی هرچی تودلته واسه دخترت بگو؟
کی پس این تنهایی بزرگ بابا رو پر میکنی؟
یعنی من اونقدر زنده میمونم که با تو دوتایی بریم یه جایی که هیچ کی نباشه و ساعتها حرف بزنیم؟
...
...
زود باش زود باش بزرگ شو بابا باهات خیلی کار دارم .زود باش عزیزم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 9:19  توسط بابا ممل
|